یک موقعیت آشنا امیر چند ساعت است در اتاقش مشغول است. چند مدل لباس را امتحان کرده، جای وسایل روی میز را عوض...
یک موقعیت آشنا مریم قبل از رفتن به بیرون چند بار لباسش را عوض میکند. یک بار میگوید: «این مانتو منو چاق نشون...
یک موقعیت آشنا مادر به مریم میگوید: «وقتی بدون خبر دیر میای خونه، من نگران میشم.» مریم با تعجب جواب میدهد: «خب چرا...
یک موقعیت آشنا امیر همراه چند نفر از دوستانش برای گردش به دامنه کوه رفته بود. بعد از کمی استراحت، تصمیم گرفتند...
یک موقعیت آشنا پدر امیر در خیابان، امیر و دوستش را سوار بر موتور در حال تکچرخ زدن مشاهده کرد. ضربان قلب پدر...
یک موقعیت آشنا «فکر میکنم پسرم از راه به در شده است.» این را مادر امیر به مشاور گفت. مشاور: «نگرانی و آشفتگی...